خدا آدم حسابت کرده که به این مهمونی دعوتت کرده، دیگه چی میخوای؟!


تو مهمونی های بزرگان و ثروتمندان و ... من و تو رو که راه نمیدن

اگه بخوای و سمج باشی شاید معاون چهارم میزبان جواب سلامتو زورکی بده

حالا خدای اون ثروتمند و اون فلان مقام مملکتی رو داشته باش

همین خدا بهت میگه:

تو هم باید تو مهمونی من باشی و نباشی نمیشه

حتی اگه جاهلانه خودت نخوای و بگی:

خدایا چرا منو آفریدی؟! من از این مهمونی خوشم نمیاد!

البته هر آدم باشعوری میفهمه این مهمونی، خدایی رفتن داره

پس این فعلا عقلش نمیرسه.

دلیلش هم اینه که آدما دوسِش ندارن و باهاش نمیجوشن

خدا اینجا بهش میگه:

اصلا به دیگری ربطی نداره و عددی نیست که بخواد این مهمونی رو بهت تلخ بکنه

منم مالک این مهمونی نه کس دیگه.

بنده ی ناامید میگه:

خدایا خودتم منو دوس نداری!

خدا میگه: چرا همچین فکری کردی؟

میگه:

قیافمو زشت خلق کردی، مریضی بهم دادی، پول بهم ندادی و ...

خدا میگه:

دنیات ندادم نه از خواری توست *** کونین فدای یک نفس زاری توست

هر چند دعا کنی اجابت نکنم *** زیرا مرا محبت زاری توست


ای خدای زیبای من


ای سبزترین خاطره در باغ وجودم

دیشب به حضورت غزلی ناب سرودم

گفتند چه داری تو از این هستی دنیا

گفتم که رفیقیست فقط بود و نبودم


خدایا...


من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد


امام صادق(ع): دل خانه و حریم خداست. بحارالانوار، ج۷۰، ص۲۵



الهی...
 
نیازارم ز خود هرگز دلی را
 
که می ترسم در آن جای تو باشد

روهای چو مه در دهن مور ببین



ای دیده اگر کور نی گور ببین

وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلند

روهای چو مه در دهن مور ببین


انه هو السمیع البصیر


بخشنده‌ای که سابقه‌ی فضل و رحمتش

ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد

پرهیزگار باش که دادار آسمان

فردوس جای مردم پرهیزگار کرد

نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد


فارابی، فیلسوف بزرگ اسلامی



خدا که در قدرت و حکمت و علم خود تام است، تمامی افعال او کامل و بدون نقص و عیب است. آفات و شروری که عارض اشیای طبیعی میشود، ضروری عالم ماده و طبیعی است.عالم ماده، نمیتواند خیر محض را بپذیرد.


صدوق، التوحید، ص139، باب11، حدیث1



امام صادق(ع):

خدا از ازل پروردگار ما بوده و هست و پیش از آنکه معلوم و مسموع و مبصور و مقدوری وجود

 داشته باشد، علم و سمع و بصر و قدرت، عین ذات او بوده اند.

قدر هنگام سحر بدان



سحر جود و کرم بسیار دارد
سحر بوی خوش دلدار دارد

سحر مهمانی خاص الهی است
سحر وقت گذر از روسیاهی است

سحر آمد دلم فریاد دارد
کریمی کو که ما را یاد دارد


کریمی غیر تو یا رب نباشد
به جز نام تو اندر لب نباشد

بزرگی کن کرم بنما به عالم
ببین افسرده و بشکسته بالم

مرا امشب دگر کن میهمانت
مرا ساکن نما در آستانت


خالق دل، برای دل تو کافی است. الهی ...



آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند


بزرگترین حماقت انسان: دل بستن به غیر خدا.



من که باید به بقای ابدی راه یابم


آخر از چیست که بر اهل فنا دل بندم ؟!


دل من



یا رب توبه چرا شکستم

وز لقمه دهان چرا نبستم

چون بر دل من نشسته دودی

چون زود چو گرد برنجستم


الهی، تو اولین و آخرین برای من که عاشقم



عزیزترین همسفری در همه دقایقم


حتی یک اپسیلون هم به غیر خدا دل نبند.



بعضی، به دستور خدا، فقط خدا را در دل دارند. اگر به کسی محبت می کنند، اگر کسی را دوست می دارند، اگر برای کسی جانشان را هم فدا می کنند، اگر ایثار و فداکاری می کنند فقط و فقط برای خدا هست و بس.نشانه این آدم ها این است که از کسی که به او محبت می کنند انتظاری هر چند ناچیز ندارند. اینها طرف حسابشان را فقط و فقط خدا می دانند و معتقدند که خدا برایشان کافی است. ایشان دل به معشوقی بسته اند که بخشنده و مهربان است، هیچگاه دروغی نگفته و همیشه به عهدش وفا میکند. معشوقشان زیباترین و داناترین است. معشوقی که هیچگاه نخواهد مرد. معشوقی که هر آنچه را بخواهد می آفریند.معشوقی که خالق دریاها و کوهها و ستاره ها و جنگلها و همه زیباییهاست. خداوند دل ایشان را از وجود خود سرشار می کند بطوریکه حتی ذره ای هم در دلشان برای شخص ثانی جا ندارند. لذا اینان از عشق سیراب گشته و به دنبال غیر نرفته و محبت را از هیچکس گدایی نمی کنند. ایشان حتی خودشان را هم برای خدا می خواهند و ذره ای حب نفس در دل ندارند.

حضرت ابراهیم(ع)، آن قهرمان توحید، فرزند را برای خدا دوست می داشت، لذا وقتی معشوق از او خواست، چاقوی تیز و برنده بر گلوی لطیف و زیبای فرزند خود گذاشت.

امام علی(ع) با اینکه می دانست کشته می شود و جانش را از دست می دهد، ولی راحت و با آرامشی وصف ناپذیر در بستر هدیه معشوقش آرمید تا نهال توحید بارور شود.

حضرت ابوالفضل(ع) عمر گرامی اش را فقط صرف عشقبازی با معشوق نمود. او با تشنگی ای دیوانه کننده در کنار آب حضور داشت ولی برای اجرای شرط وفا حتی ذره ای آب ننوشید. او با رفتارش ثابت کرد که برای عشقش می میرد. او فقط نگاه رضایتمندانه معشوق را با جان و دل طلب می کرد و بر عکس ما، با عمل خود ثابت کرد که به جز خدا کسی نیست.


قسمت 87 دعای جوشن کبیر



 
یا حَبیبَ الْباکینَ : اى عاشق گریه کنندگان
 
یا سَیِّدَ الْمُتَوَکِّلینَ : اى آقاى توکل کنندگان
 
یا هادِىَ الْمُضِلّینَ : اى هدایتگر گمراهان
 
یا وَلِىَّ الْمُؤْمِنینَ : اى سرور مومنان
 
یا اَنیسَ الذّاکِرینَ : ای همدم ذکر گویان
 
یا مَفْزَعَ الْمَلْهُوفینَ : اى پناه ستمدیدگان
 
یا مُنْجِىَ الصّادِقینَ : اى نجات دهنده راستگویان
 
یا اَقْدَرَ الْقادِرینَ : اى مقتدرترین قدرت داران
 
یا اَعْلَمَ الْعالِمینَ : اى داناترین دانایان
 
یا اِلهَ الْخَلْقِ اَجْمَعینَ : اى معبود تمامى آفریدگان
 

چه کسی می تواند بهترین دوست ما باشد؟!


خداوند،

بی نياز كننده هر نيازمند،

عزت بخش هر خوار و ذليل،

نيروي هر ناتوان،

و پناهگاه هر مصيبت زده است.

خطبه ۱۰۹ نهج البلاغه


به جز خدا به کسی یا چیزی دل نبند که غیر خدا از خود چیزی ندارد.




كُلُّ شَيْ‏ءٍ قَائِمٌ بِهِ.

هر کس با ياری او بر جای مانده است و همه بدو ايستاده و برقرار.

خطبه ۱۰۹ نهج البلاغه


الهی، به سوی تو می آیم امشب.


خدایا خدایا چه تنها و درمانده ام

غریبی ز هر درگهی رانده ام

به سوی تو می آیم امشب که از دل

کلام کلام تو در گوش جان خوانده ام

با خدا باش و پادشاهی کن.



امروز نیم ملول شادم

غم را همه طاق برنهادم

بی ساقی و بی شراب مستم

بی تخت و کلاه کیقبادم

در من ز کجا رسد گمان ها

سبحان الله کجا فتادم


اله من، چه ترس از درد بی درمان



که دارم چون تو درمانی


قسمت هایی از دعای کمیل




امام علی(ع):

انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین یا الهی و ربی و سیدی و مولای ...

ای معبود و پروردگار و آقا و مولای من، من بنده ناتوان، خوار، ناچیز، مستمند و بیچاره تو هستم ...

یا ولی المومنین : ای یار و نگهدار مومنان

یا غایه امال العارفین : ای منتهای آرمان عارفان

یا غیاث المستغیثین : ای فریادرس درماندگان

یا حبیب قلوب الصادقین : ای محبوب دل راستگویان

و یا اله العالمین : و ای حیران کننده عالمیان

سبحانک یا الهی و بحمدک

پاک و منزهی تو ای معبودم و به ستایشت مشغولم



خدای دوست داشتنی من، همه را بهر تو خواهم و گر تو نخواهی، هیچ نخواهم.



پیوسته هوای دوست بر سر دارم

کالای فروش به ز گوهر دارم

این آتش عشقی که به پیکر دارم

گویی که ز فخر تاج بر سر دارم


دوستت دارم



تو خوبی خوبی ها را دوست دارم

وجود پربها را دوست دارم

دو چشمت مظهر لطف الهی است

که من لطف خدا را دوست دارم


به پای خویشتن آیند عاشقان به كمندت




كه هر كه را تو بگیری ز خویشتن برهانی



جز خدا نخواهم.



او را خواهم دگر یاری نخواهم

چو گل را یافتم خاری نخواهم

تو را گر غیر او یار دگر هست

برو آن جا که من باری نخواهم

به جز دیدار او بختی نجویم

به غیر کار او کاری نخواهم

چو بازان ساعد سلطان گزیدم

چو کرکس بوی مرداری نخواهم

میان اهل دل جز دل نگنجد

جز این دلدار دلداری نخواهم

ز من جزوی ستاند کل ببخشد

از این به روز بازاری نخواهم

نه آن جزوم که غیر کل بود آن

نخواهم غیر را آری نخواهم