داستانی درباره شایعه پراکنی
زنی شایعه ای را درباره همسایه اش مدام تکرار کرد. در عرض چند روز همه محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان درباره او بود عمیقا" آزرده و دلخور شد. بعد آن زنی که آن شایعه را پخش کرده بود متوجه شد که کاملا" اشتباه میکرده. او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه میتواند بکند. پیر خردمند گفت: مرغی بخر و آنرا بکش. سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز. زن اگرچه تعجب کرد، آنچه را به او گفته شد انجام داد. روز بعد مرد خردمند گفت: اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور. زن در همان مسیر به راه افتاد اما با ناامیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو با تنها سه پر در دست بازگشت. خردمند گفت: میبینی؟ انداختن آنها آسان است اما بازگردانشان غیر ممکن. شایعه نیز چنین است. پراکندنش کاری ندارد اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز نمیتوانی کاملا" آنرا جبران کنی. جک کانفیلد-غذای روح برای نوجوانان-ترجمه جزایری-ص8
خدایـــــــــــــــا تو همه را می بینی و هیچکس تورا نمی بیند!!!